تبليغاتX
اتیکت

سه شنبه پنجم خرداد 1388

بخت اگر یاری کند ...

 

 

من به مهمانی  یاران  می روم

با لباس شیک مرجان می روم

 

چادرم را  می گذارم  توی کیف

در پی تحصیل ِ ایمان  می روم

 

کاشکی  مادر نبیند  روی من

چونکه با مویی پریشان می روم

 

بی خطر تا طی شود امروز هم

می دوم  از  زیر قرآن  می روم

 

وقتهایی که پدر در خانه است

دزدکی  از توی ایوان می روم

 

طفلکی مادر  نمی پرسد چرا

اینهمه پیدا و پنهان  می روم !

 

از محل تا رد شوم بق می کنم

تا سرکوچه  ، شتابان می روم

 

بعد از آن دروازه ها وا می شوند

من  به آغوش خیابان  می روم

 

مقصدم این بار نزدیک قم است

دفعه ی بعدی  لویزان  می روم

 

بخت اگر یاری کند ،  این بار هم

با سمند ِ زرد ِ احسان  می روم

 

فکر  ِ بد در موردم   اصلا" نکن

من به مهمانی نسوان می روم !

 

 

نوشته شده توسط ناهید نوری در |  لینک ثابت   • 

شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388

این خطای دید نیست !

 

 

 

همسرم این روزها در کابل است

در خیالش ساکن استانبول است !

 

کفترِ جلدِ  فضای خانه ام ،

فکر کرده بعد ازاین قرقاول است!

 

پیش من یا مادرم بق می کند

پیش زنهای محله بلبل است !

  


ادامه مطلب
نوشته شده توسط ناهید نوری در |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388

هر کس به طریقی !

 

 

فنجان من امروز به اندازه ی فیل است !

این قاعده ی چایی یک ترک اصیل است !

 

در عکس قشنگی که لب طاقچه داریم

من نیستم و دست پدر دسته ی بیل است !

 

من ارث نبردم ز پدر مردی و رندی

میراث من از مردی او موی و سبیل است !

 

فرزند نبر دست به هر آب گل آلود

سهم تو از این کار قبیحانه زگیل است !

 

هرکس به طریقی بد و بیراه به ما گفت

ما دوست نداریم بگوییم ، ثقیل است !

 

آن چیز که بین من و تو فاصله انداخت

افسوس نفهمیدی و دیدیم که دیل * است !

 

از لطف تو و مشت شما بود که چندی ست

در صورت من بینی ام اینقدر شکیل است !

 

افسوس که من مزدوجم ، حیف شد آخر

یک خواستگار آمده ، بسیار وکیل است !

 

این قافیه ی سخت که افتاده در این بین

چنبر زده بر ذوق من و خار مغیل است !

 

بگذار که با چای خودم حال کنم چون

حالی که به من می دهد این چای ، طویل است !!

 

 

* دیل : زبان

 

 

نوشته شده توسط ناهید نوری در |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387

سهم ما از سال تازه !

 

 

 

ای تو تقسيمات ارزی در بهار

سهم من از لحظه های انتظار

 

ای كه با تو كيف من پر می شود

از ريال و اسكناس و از دلار

 

ای تمام وعده های زندگي ،

پر شده در مشتهايت بی شمار

 

ای كه خالي ميشود جيب پدر

با تو مثل حفره ، نه مانند غار !

 

ای كه با تو سيزده روز تمام

خلق بابا مي شود هاپو كومار !

 

مادر اما با تو حالی می كند

تيپ او يك می شود ، آرتيست وار

 

ای كه تزريقاتی اين عالمی

می كنی تزريق آمپول بهار !

 

با تو دنيايم به سبزی می زند

می شود چيزی شبيه سبزوار !

 

ای كه با تو اول ِ  تقويمها

می خورد هر سال مهر ِ اعتبار

 

هفت سين ات را به يغما مي برم

می كنم هر هفت تايش را شكار

 

ای حنای سرخ ِ  انگشتان ِ روز

با تو زيباتر شده اين روزگار

 

دوست دارم بند تنبانت شوم

تا بچسبم بر تنت هی بی قرار !

 

باغ وحشی ! نام تو حيوانی است !

مثل گاو و موش و سگ ميمون و مار

 

سهم ما از سال تازه گاو شد

قسمت ما می شود آب دوغ خيار !

 

 

چاپ شده در ویژه نامه نوروزی چلچراغ

 

 

 

نوشته شده توسط ناهید نوری در |  لینک ثابت   • 

سه شنبه پانزدهم بهمن 1387

خوش به حالم !!

 

هركسي را بهر ِ  كاری  ساختند !

من ولي علاف و بی حاصل شدم

 

بس كه بازی با دل من كرده اند ،

سخت  مثل ِ  بازی  پازل شدم !

 

راست بودم  ، منتها ديدم بد است

چپ نه يك خورده فقط مايل شدم!

 

بعد از آن برنامه ی اكشن ، يهو

عاشق ِ اين طفلكی عادل شدم !

 

مدتي هم  رفته بودم  يللي

چند وقتي عاطل و باطل شدم

 

مدتي از فرط بيكاری عجيب ،

عاشق رندان و اين محفل شدم

 

دوست با استاد احمد ، صادقی

با نسيم و بانی و فاضل  شدم

 

بعد عمری شاعری يك روزصبح

در پی  يك معجزه عاقل شدم !

 

جو گرفتم ، ناگهان چرخی زدم

روي دفترهای  شعرم  ول شدم !

 

آخر اين ماجرا خوش بود و من ،

بنده ی الطاف ِ ناقابل  شدم !!

 

توي اين قحط الرجال از بخت خوش

من عروسی كردم و كامل شدم !

 

خانه دارم ! بچه داري مي كنم !

خوش به حالم عاقبت شاغل شدم !!

 

 

 

نوشته شده توسط ناهید نوری در |  لینک ثابت   •