هجویه ای برای خودم
این شعر را با چشمهای بسته بخوانید
طبق روال هر ساله ، در تصمیمی که اغلب چند روزی بیشتر نمی پاید ، اقدام به روح تکانی کردم و این خرده ریزهایی ست در من که بلا مصرفند و دور ریختنی :
این که لم داده به پشت صندلی
از دماغ ِ فیل افتاده ، ولی ،
آنقدرها هم دلش ناجور نیست
از عذاب دیگران کیفور نیست
ادعا دارد ، نه ، خالی بند نه
نه در این حدی که می گویند ، نه
دوست دارد یک شبه شاعر شود
شاعری اندازه ی ناصر* شود
منتها اصلا " ندارد کیفیت
یا برای نقد حتی ظرفیت
یک زبان چرب دارد این هوا **
این زبان اصلا " ندارد انتها
پای او در کفشهای مردم است
هیکلش در بین آدمها گم است
هی خودش را می گذارد روی میز
توی چشم انداز صدها چشم هیز
با خودش در آینه ور می رود
حوصله ی آینه ، سر می رود
فکر لبخند ِ تمام ِ مردم است
عاشق انواع سیب و گندم است
پاچه ورمالیده و نسناس نیست
جنس او خوب است اما آس نیست
دوست دارد مرکز عالم شود
در پی یک معجزه آدم شود
او زن است و عاشق مردانگی ست
عاشق مرد نجیب و خانگی ست
عاشق لج کردن و خودخواهی است
کودکی درگیر شاهنشاهی است
قوه ی تشخیص او معصوم نیست
خنگی اش از رو ولی معلوم نیست
یک نشانی می دهم : آن روبروست
طفلکی حالا کمی بی آبروست !!
* ناصر فیض ، استاد مسلم طنز
** این بیت تصویری ست
در ستایش دروغ
ای جواز رفت و آمدهای من
موجب امنیت دنیای من
ای که با تو بی خیالم می شوند
اهل منزل ، مادر و بابای من
برگه ی ترخیص من از غم تویی
باعث ِ حیثیت ِ آدم تویی
تو به من دیوار حاشا داده ای
راه ِ در رو توی دعوا داده ای
هر زمان از عشق می گویم سخن
بوی تو پیچیده در حرفای من
مثل آچار فرانسه در دهان
پیچشی دادی به انواع زبان
تو مددکار ِ تمام عالمی
تو برای اینهمه آدم ، کمی
افتخار من از آدم بودنی
بر تنم زیباترین پیراهنی
ای دروغ ، ای مادر ثانی من
پوشش افعال شیطانی من
تو کلید قفلهای بسته ای
تو خودت یک بسته ی در بسته ای
برقرار و مستدام و زنده ای
تا ابد یک حرکت سازنده ای
بخت اگر یاری کند ...
من به مهمانی یاران می روم
با لباس شیک مرجان می روم
چادرم را می گذارم توی کیف
در پی تحصیل ِ ایمان می روم
کاشکی مادر نبیند روی من
چونکه با مویی پریشان می روم
بی خطر تا طی شود امروز هم
می دوم از زیر قرآن می روم
وقتهایی که پدر در خانه است
دزدکی از توی ایوان می روم
طفلکی مادر نمی پرسد چرا
اینهمه پیدا و پنهان می روم !
از محل تا رد شوم بق می کنم
تا سرکوچه ، شتابان می روم
بعد از آن دروازه ها وا می شوند
من به آغوش خیابان می روم
مقصدم این بار نزدیک قم است
دفعه ی بعدی لویزان می روم
بخت اگر یاری کند ، این بار هم
با سمند ِ زرد ِ احسان می روم
فکر ِ بد در موردم اصلا" نکن
من به مهمانی نسوان می روم !
پروردگارا ،
از شوخی های کوچکم در حق خود در گذر
من نیز از شوخی بسیار بزرگ تو در حق خود خواهم گذشت !
" رابرت فراست "
پند و اندرز را همیشه به دیگران رد می کنم .
کار دیگری با آن نمی توان کرد . این چیزها هیچوقت به درد خود آدم نمی خورند !
" اسکار واید "
