تبليغاتX
اتیکت

جمعه بیستم اردیبهشت 1387

ملموس نامه !

 

 

 

مي خواهم امشب اندكي محسوس باشم

 

پا داد  اگر حتي  شديدا"  لوس  باشم

 

 

تا كي خودم را لاي اين چادر بپيچم ؟

 

تا كي  ميان ِ  چادرم  محبوس باشم ؟

 

 

عيبي مگر دارد اگر امروز اينجام ،

 

فردا ، نه حتي زودتر ، چالوس باشم ؟

 

 

من مادرم ترك است ، بابايم عراقي

 

اما دلم مي خواست اصلا" روس باشم

 

 

تاوان زيبايي اگر پاهاي زشت است ،

 

بگذار زيبا باشم  و  طاووس  باشم

 

 

در اينكه گل هستم كسي شكي ندارد

 

محض تنوع خواستم كاكتوس باشم !

 

 

بز نيستم ، خر هم  نمي خواهم بمانم !

 

در عشق بايد عينهو ققنوس باشم

 

 

من بيست و اندي سال صغري بوده اسمم

 

يك سال هم بگذار تا  "ژينوس" باشم !

 

 

يك قطره ام در رودخانه كاش مي شد ،

 

يك قطره در دريا،  نه ، اقيانوس باشم

 

 

زنگ صدايم عينهو بوق دوچرخه ست

 

هر روز تمرين مي كنم ، ناقوس باشم

 

 

گاهي دلم مي خواهد اصلا" مرد باشم

 

در چشم ِ  زنها عين اختاپوس باشم

 

 

تنها حدود سي دقيقه  عاشق ِ  تو

 

بعدا" برايت  عينهو كابوس باشم !

 

 

از بچگي خيلي دلم مي خواست روزي ،

 

همسر ، نشد ، همكار جالينوس باشم !

 

 

اين ليست را تكميل كردم تا بگويم ،

 

بايد به هر نحوي شده ، ملموس باشم

 

 

يارب به اميد تو وزنم را شكستم !

 

كي مي رسد روزي كه من عروس باشم !

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط ناهید نوری در |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387

... !!!

 

 

 

کاش می شد مرد باشم بعد از این

تا کمی  " نامرد "  باشم بعد از این

 

ول بگردم  در خیابانهای شهر

مثل تو ، ولگرد باشم بعد از این

 

در مصاف قبض برق و قسط وام

کاشکی خونسرد باشم بعد از این

 

پای یک شغل اساسی ، فی المثل

تخته های نرد باشم  بعد از این !

 

کاش می شد تیپ من تابلو شود

سبز و قرمز ، زرد باشم بعد از این !

 

هی مدام عاشق شوم در طول عمر

عاشق  ِ  بی درد باشم  بعد از این

 

گرم باشم  با زنان  ِ مملکت ،

با تو یک کم سرد باشم  بعد از این !

 

هر چه را باید به تو حالی کنم !

آنچه باید کرد  باشم بعد از این !

 

عاشق خود باشم و تا آخرش ،

تحت این پیگرد باشم بعد از این ! 

 

قافیه تنگ است ، مشکل می شود ،

آنقدرها  مرد باشم  بعد از این !

 

 

نوشته شده توسط ناهید نوری در |  لینک ثابت   • 

دوشنبه دوم اردیبهشت 1387

گل دانی !

 

 

از حسادت ،  باز بارانی شده

مثل دریایی که طوفانی شده

 

از همان روزی که من شاعر شدم ،

حافظ ِ اشعار ِ خاقانی شده

 

در تمام انجمنها حاضر است

عاشق شعر و غزلخوانی شده

 

دوست دارد من بمیرم در دلش

صاحب امیال  شیطانی شده

 

قهر کرده با پدر ، نه مادرش

رفته یک دوره خیابانی شده

 

از دهات  ِ آن ور ِ  کوه آمده

طفلکی بدجور تهرانی شده

 

رفته یک دوره کلاس آیروبیک

هیکلش یک طرح عمرانی شده!

 

لنز و گونه ، موی بور و فرفری

نم نمک تیتیش و مامانی شده

 

چند باری توبه کرده با خلوص

چهره اش یک ذره نورانی شده

 

نذر کرده ، پابرهنه ، نیمه شب

راهی  آنجا که می دانی شده

 

اولش کوتاه بود  و  مختصر

قربة ً لله   ،  طولانی شده

 

جرم او قبلا " حسادت بود و بس

این اواخر اینقدر جانی شده

 

قلب او از جنس گِل بود و لجن

رفته رفته  سفت و سیمانی شده

 

از حسادت خارها گل می شوند

با حسادت ، شهر گل دانی* شده !

 

 

 

* یک چیزی تو مایه های زباله دانی !

 

 

 

نوشته شده توسط ناهید نوری در |  لینک ثابت   •