گل دانی !
از حسادت ، باز بارانی شده
مثل دریایی که طوفانی شده
از همان روزی که من شاعر شدم ،
حافظ ِ اشعار ِ خاقانی شده
در تمام انجمنها حاضر است
عاشق شعر و غزلخوانی شده
دوست دارد من بمیرم در دلش
صاحب امیال شیطانی شده
قهر کرده با پدر ، نه مادرش
رفته یک دوره خیابانی شده
از دهات ِ آن ور ِ کوه آمده
طفلکی بدجور تهرانی شده
رفته یک دوره کلاس آیروبیک
هیکلش یک طرح عمرانی شده!
لنز و گونه ، موی بور و فرفری
نم نمک تیتیش و مامانی شده
چند باری توبه کرده با خلوص
چهره اش یک ذره نورانی شده
نذر کرده ، پابرهنه ، نیمه شب
راهی آنجا که می دانی شده
اولش کوتاه بود و مختصر
قربة ً لله ، طولانی شده
جرم او قبلا " حسادت بود و بس
این اواخر اینقدر جانی شده
قلب او از جنس گِل بود و لجن
رفته رفته سفت و سیمانی شده
از حسادت خارها گل می شوند
با حسادت ، شهر گل دانی* شده !
* یک چیزی تو مایه های زباله دانی !

