دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386
هجویه ای برای خودم
این شعر را با چشمهای بسته بخوانید
طبق روال هر ساله ، در تصمیمی که اغلب چند روزی بیشتر نمی پاید ، اقدام به روح تکانی کردم و این خرده ریزهایی ست در من که بلا مصرفند و دور ریختنی :
این که لم داده به پشت صندلی
از دماغ ِ فیل افتاده ، ولی ،
آنقدرها هم دلش ناجور نیست
از عذاب دیگران کیفور نیست
ادعا دارد ، نه ، خالی بند نه
نه در این حدی که می گویند ، نه
دوست دارد یک شبه شاعر شود
شاعری اندازه ی ناصر* شود
منتها اصلا " ندارد کیفیت
یا برای نقد حتی ظرفیت
یک زبان چرب دارد این هوا **
این زبان اصلا " ندارد انتها
پای او در کفشهای مردم است
هیکلش در بین آدمها گم است
هی خودش را می گذارد روی میز
توی چشم انداز صدها چشم هیز
با خودش در آینه ور می رود
حوصله ی آینه ، سر می رود
فکر لبخند ِ تمام ِ مردم است
عاشق انواع سیب و گندم است
پاچه ورمالیده و نسناس نیست
جنس او خوب است اما آس نیست
دوست دارد مرکز عالم شود
در پی یک معجزه آدم شود
او زن است و عاشق مردانگی ست
عاشق مرد نجیب و خانگی ست
عاشق لج کردن و خودخواهی است
کودکی درگیر شاهنشاهی است
قوه ی تشخیص او معصوم نیست
خنگی اش از رو ولی معلوم نیست
یک نشانی می دهم : آن روبروست
طفلکی حالا کمی بی آبروست !!
* ناصر فیض ، استاد مسلم طنز
** این بیت تصویری ست
